فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

هدیه آسمانی

براي چرا

هر روز كه ميگذره قشنگتر حرف مي زنم مخصوصاً وقتي كه با مامانم حرف مي زنم و ميگم مامان گلم ،دخترگلم ،گل گلم، مامانم ديگه سر از پا نمي شناسه بعضي وقتها انقدر بوسم مي كنه بهش ميگم عزيزم بسه ديگه گلم بسه آخه براي چرا اينقدر منو بوس مي كني . ولي اينو كه ميگم باز منو بوس ميگنه . به نظر شما براي چرا؟     ...
12 تير 1392

تولد اميرعلي

خاله امروز منو گذاشت پيش مامانجون و رفت بيمارستان آخه قراره يك بچه كوچولوي ديگه به دنيا بياد مامانم ميگه پسر پسرخاله حامد ، يك پسره خوشگل به اسم امير علي ، بزودي عكسشو براتون ميذارم. ...
12 تير 1392

اولين شنا در استخر

امروز ساعت 5 بعد از ظهر با مامان و مامان جونم رفتيم استخر  مامان برام  2 تا بازو بند خوشگل خريد  منم بستم به بازوهام و رفتيم  توي استخر كوچولوها ، شنا خيلي كيف داد منم كه عاشق آب بازي ، دو سه بار حسابي پام ليز خورد اما بازوبندها نمي ذاشتن برم ته آب و روي آب مي موندم ولي فكر كنم مامانم خيلي بيشتر از من ذوق زده شده بود  آخه همش حواسش به من بود . بعد از يك ساعت مامان با زور منو از آب كشيد بيرون  و رفتيم خونه وقتي رسيديم  خيلي كوفته بودم واز خستگي تا صبح غش كردم. ...
5 تير 1392

عيد سال 1392

امسال عيد با مامان و بابا رفتيم به اصفهان  خيلي خوش گذشت كلي جاهاي ديدني رفتيم البته من كه چيزي نمي فهميدم به نظر من همشون خونه هاي در حال خراب شدن بودن ولي نمودن چرا مامانم اينقدر از ديدنشون هيجانزده مي شد.  سي و سه پل پل خواجو آلي قاپو چهل ستون ...
1 ارديبهشت 1392

2سال و نيم

امروز 2سال و 6 ماهم شد مثل بلبل حرف ميزنم و به غير از حرف (ق) و (ر) تقريبا بقيه كلمه ها رو ميتونم تلفظ كنم با يه كم بي دقتي تا بيست مي شمرم  رنگهارو هم ياد گرفتم . نقاشي هم خيلي دوست دارم ، هروقت مداد رنگي دستم مي گيريم مامانم كلي ذوق ميكنه از اينكه چقدر قشنگ مداد دستم گرفتم ، نميدونم لابد كار خيلي سختيه خودم خبر ندارم. شبها موقع خوابيدن مامانم حتماً بايد برام قصه بگه . در ضمن  يك كتاب دارم به اسم لاكي جون كه مامانم برام مي خوند .ولي الان خودم  از حفظ براي مامانم مي خونم اولين بار كه خوندم مامانم از خوشحالي داشت بال در مي آورد. راستي امرو متوجه شدم خيلي سبك شدم آخيش ديگه مامانم پوشكم نمي كنه . البته به كسي نگين ها تا ح...
4 اسفند 1391

دو سالگی

امروز تولد ٢ سالگیمه  امسالم مامانم نتونست برام تولد بگیره آخه قراره بریم یه خونه جدید ، ولی خوب بازم رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم حالا دیگه بزرگ شدم میتونم حرف بزنم  وبه مامانم بگم  (مامان دوست دار خیلی زیاد دوست دار) از امروز مامانم با لیوان شیر به من میده ،دیگه از مولتی ویتامین و آهن و روی هم خبری نیست آخیش راحت شدم از این دواهای بد مزه راستی بگم یه کمی هم شیطون شدم، بعضی وقتها اصلاً به حرف مامانم گوش نمی کنم ، دلم لک می زنه برای اینکه سر به سره آقا بزارم ،تا می خواد بره روی صندلیش بشینه فوری میرم بالای صندلیش تا نتونه بشینه  خیلی کیف میده ، هیچکس هم حریفم نمی شه تا بلندم کنه  ...
4 شهريور 1391

نوروز 91

باز م عید اومد به به شکلات و شیرینی ، بچه ها به نظرتون من امثال چقدر عیدی می گیرم   ...
27 ارديبهشت 1391

سفر به سرزمین عشق

بالاخره زمان رفتن به سفری که چند ماه منتظر بودیم رسید .مامان و بابا خیلی خوشحالن به نظرتون اینجایی که می خواییم بریم چه جور جایی. اینجا خوابیدن هم یک مزه دیگه داره اینم یه عکس از دوست آفریقاییم بچه ها اینجا خانه خداست با چادری که مامان بزرگم برام دوخته میخوام نماز بخونم اینجا طبقه دوم  خیلی قشنگه مگه نه آب بازی با آب زمزم چه کیفی داره ...
26 فروردين 1391